معمای تغییر




تغییر، واژۀ آشنای قرن بیست و یكم! یك واژۀ گنگ و شاید نامحبوبترین واژه! چرا باید تغییر كرد؟ آیا تغییر، همواره امكان پذیر است؟ چرا اخیراً اینقدر مهم شده است؟ چگونه می توان بهترین زمان تغییر كردن را فهمید؟ چرا مردم در برابر تغییر، مقاومت می كنند؟ و ....

اینها نمونۀ سؤالاتی هستند كه كمابیش با آنها برخورد كرده ایم. اكثر ما در زندگی خود، تغییراتی كرده ایم و در اغلب موارد هم ظاهراً این تغییرات، كاملاً آگاهانه نبوده است. منظورم این است كه مثلاً وقتی خود را با پنج سال سابق خودمان مقایسه می كنیم، احساس می كنیم تغییراتی كرده ایم (كم یا زیاد). اما مسئله این است كه برای این تغییرات، نه تنها هیچ برنامۀ مشخصی نداشته ایم بلكه آنها را احساس هم نكرده ایم.

راستش، مسئلۀ تغییر از زمانی برای من پررنگتر شد كه وارد نتورك شدم. در میان دوستان من حرفهای زیادی راجع به تغییر زده می شد كه بجای روشنتر كردن، به نحوی این مفهوم را برای من گنگ تر می كردند. مثلاً صحبتهایی شبیه اینها را می شنیدم: "تا وقتی خودم تغییر نكردم مجموعه ام پیش نرفت." یا "در اینجا هر كسی به اندازۀ تغییری كه می كند، پورسانت می گیرد." یا .... و یا اینكه روزی یكی از دوستانم كه مجموعه اش رشد نمی كرد و پورسانت نمی گرفت و از طرفی این حرفها را مكرراً شنیده بود، مرا به اتاق معرفی برد و از من خواست دقیقاً بگویم كه او باید كجای کارش را تغییر دهد تا مجموعه اش رشد كند و پورسانت بگیرد!!

این وقایع، مرا بیشتر كنجكاو كرد كه به مفهوم درستی در مورد تغییر دست پیدا كنم. در اینجا می خواهم برداشتی از معنای تغییر را برایتان توضیح دهم كه شاید برایتان مفید باشد و امیدوارم همانطور كه برای من راهگشا بود برای شما نیز مؤثر باشد.

فكر می كنم انسانها از نظر ذهنی دارای دو منطقه هستند:

منطقۀ ایمنی  منطقۀ خطر

منطقه ایمنی تشكیل شده از چیزهای شناخته شده توسط فرد و چیزهایی كه بدانها عادت كرده است. بودن در این منطقه، هیچ رشد و پیشرفتی برای فرد ندارد و زندگی مداوم در این منطقه، كسالت بار، ثابت و روزمره خواهد بود.

منطقۀ خطر تشكیل شده از چیزهای ناشناخته توسط فرد و چیزهایی كه از آنها هیچ سر در نمی آورد و احتمالاً به نظر خودش برایش زحمت آفرین، ترسناك و یا حتی مرگبار خواهد بود و معمولاً برای توجیه خودش، قبول می كند كه بدان چیزها علاقه ای ندارد. به نظر من این غلط است، چون فكر می كنم كنجكاوی و فضولی و كشف ناشناخته ها در وجود بشر نهاده شده است.

رفتن به منطقۀ خطر برای افراد مختلف، تعابیر متفاوتی دارد. اما تعبیری كه فكر می كنم رایج است، به معنی از دست دادن آن چیزهایی است كه در منطقۀ ایمنی برای خود ساخته ایم و این ترس از دست دادن، معمولاً بین همه رایج است.

فكر می كنم اگر یك هدف، در منطقۀ خطر خود انتخاب كنید(شايد بعداً در مورد اينكه چرا بايد اهداف را در منطقۀ خطر خود انتخاب كنيم، كمي صحبت كنيم) و آن هدف واقعاً خواستۀ شدید شما باشد، ناخودآگاه در فرایند رسیدن به آن هدف، دو اتفاق می افتد:

1- تغییراتی كه برای رسیدن به آن هدف لازم است، در شما رخ می دهد (شاید خوتان هم متوجه نشوید).

2-منطقه ایمنی شما بزرگتر می شود زیرا اتفاقات و چیزهای ناشناختۀ بیشتری را تجربه كرده اید.

به عبارت دیگر در این فرایند، آنچه كه مهم است هدف و خواستۀ شما است و نه نحوۀ تغییر كردن. یعنی اگر هدفمند باشید و چیزی را شدیداً بخواهید، در فرایند رسیدن به آن، آگاهانه یا ناآگاهانه، تغییرات لازم در شما اتفاق می افتد. برای روشنتر شدن موضوع، دو مثال می آورم.

امیدوارم كتاب "چه كسی پنیر مرا جابجا كرد ؟" را خوانده باشید. در این داستان، مسئلۀ هم و ها این است كه فراموش كرده بودند كه خواسته شان پنیر است. در صورتی كه اسنیف و اسكری چون این را فراموش نكرده بودند سریعاً به دنبال پنیر رفتند. ها نیز بعد از خروج از جایگاه الف، تنها تمركزش روی پنیر (خواسته اش) بود و خواستۀ شدیدش نسبت به پنیر بود كه سفر در هزارتو را برایش لذت بخش كرد و در این فرایند رسیدن به هدف، تغییرات لازم را پذیرا شد.

در داستان "جادوگر اوز" نیز گروهی متشكل از دوروثی (دختر كوچولو)، مترسك، آدم آهنی و شیر در پی جادوگر هستند تا از او بخواهند كه تغییراتی را در آنها ایجاد كند. مغزی برای مترسك، قلبی برای آدم آهنی و دل و جرأتی برای شیر می خواستند. اما بعد از رسیدن به او در می یابند كه این تغییرات در طول سفر، در آنها رخ داده است. جادوگر، خاطرات سفرشان را به آنها یادآوری می كند. در این سفر، مترسك در جایی برای عبور از رودخانه، "فكر" كرده بود و گفته بود كه باید درختی را قطع كنند. آدم آهنی به دوروثی، دل باخته بود و شیر نیز برای جنگ با آن حیوان وحشتناك، از خود شهامت نشان داده بود.

امیدوارم این مثالها مفید بوده باشند. پس، از این به بعد، بجای اینكه زمانتان را صرف كنید و به سؤالاتی مثل "چگونه باید تغییر كنم؟" یا "كی باید تغییر كنم؟" بپردازید، بیشتر به این فكر كنید كه "آیا چیزی هست كه من واقعاً به دنبالش باشم؟" یا "خواستۀ شدید من چیست؟".

بعبارت دیگر توجهتان را از "تغییر" به "هدف"، متمركز كنید!